تبليغاتX
اینجا هر چی بخوام مینویسم!
اینجا هر چی بخوام مینویسم!
صفحه نخست The IT News Designing by MAXTheme پست الكترونيك Save Page خانگي سازي Wallpaper Date اضافه به علاقه منديها
درباره وبلاگ

منوي اصلي
صفحه نخست -
پست الكترونيك -
نوشته هاي پيشين -
آرشيو مطالب
مهر 1387 -
دی 1386 -
مهر 1386 -
شهریور 1386 -
لينكدوني
.:: MAX Theme ::. -
مي خانه در كوير -
شمع وجود -
رويا -
داداش -
لوگوي دوستان

 گروه طراحي قالب هاي مكس

Your Logo

Your Logo

لوگوهاي ديگر
آمار وبلاگ
افراد آنلاين: -
مجموع بازديدها: -
لوگوي وبلاگ

Your Logo
طراح قالب

 گروه طراحي قالب هاي مكس
Powered By
BLOGFA.COM









یا علی
سه شنبه شانزدهم مهر 1387

 

سلام به همه

بعد از اینهمه وقت  اینم از دست نوشته م به فرانسه. متنی هست تقدیم به حضرت مولا ع

Au nom de Dieu qui nous a donné Ali

 

A propos de toi, que puis-je dire ?

O mots ! Ne voulez-vous pas m'aider à parler à mon seigneur ?

C'est pas grave, je lui parlerai avec des larmes,

 Il comprendra mes paroles mouillées;

Et si mes larmes ne coulent plus, je lui parlerai avec les yeux,

Il lira le secret de mon cœur dans mes yeux,

Et même si mes yeux se ferment un jour, je lui parlerai par le silence,

Où il n'y a pas de son, le concept se transmet encore mieux.

Je sais bien qu'il me répondra en tout cas.

Seigneur ! J'ai seulement une simple question;

Es ce toi l'enfant de Kaaba ?

Es ce toi celui qui partagera le Paradis et l'Enfer ?

Es ce toi celui qui, dans les nuits de Kufa, ne trouvant personne à lui épancher son cœur criait ses paroles dans les puits ?

Es ce toi celui qui portait du pain et des dattes pour les orphelins de Kufa et qui en mettait des morceaux dans leur bouche ?

Es ce toi celui qui faisait les petits orphelins s'asseoir sur ses épaules, sur les épaules que le Prophète ne mit pas le pied… à propos, pour quelle péchée dans ta vie tu leur demandais de prier pour toi pour que tu sois pardonné ?

Es ce toi seigneur celui qui dit à ses enfants, avant la mort, de ne pas traiter son assassin avec rigueur ?

Es ce toi, le gouverneur qui portait des chaussures rapiécées ?

Oh silence ! Les gens de nos jours ne le croiront pas !

Seigneur, on a entendu dire que tu demandais aux gens de te poser leurs questions avant de te perdre, mais qu'est ce que tu as à répondre à celui qui te demande :

Combien de cheveux y a-t-il sur ma tête??!

Es ce toi, celui qui enleva tout seul la porte de Kheybar avec de fortes mains ? Dis-moi donc seigneur, qui osa te fermer les mains avec une corde pour t'allier de force aux califes…?

Et dis-moi était il toi celui qui fit don de sa bague à un pauvre au milieu de sa prière ?

 S'il est si urgent d'aider les pauvres, où es-tu seigneur à faire des soucies pour les pauvres de nos jours ?

Oh je sais, je sais que mes questions sont trop nombreuses ! Mais réponds m'en seulement une; qui es tu ?

Regarde ! Pour la millième fois tu manques à notre monde !

Tes caresses, ta tendresse, ta justice, ta bravoure, ta générosité, ta bonté,… toutes nous manquent aujourd'hui.

Jette un coup d'oeil sur nous et sur notre monde ! On a fort besoin d'un tel homme…

 

 

 

Dédie à :

     Le plus haut des hommes, le Qoran qui parle, l'Imam Ali, celui qui a été l'opprimé de l'histoire et qui l'est toujours.

 

 

 

 

نوشته شده توسط منتظر در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 14:6
[لينك ثابت] |
چهارشنبه پنجم دی 1386
امممم

خیلی وقت بود که از دنیای وبلاگ و وبلاگ بازی دور بودم. احساس میکنم قلمم خشک شده. البته حرف برا گفتن زیاد دارما ولی وقت و دل نوشتن نیست. این چند وقته خیلی سرم شلوغ بوده.

راستی! میگم شما نمی یاین با من بریم ماهیگیری؟ به غازهای وحشی غذا بدیم! انجیر جنگلی کباب کنیم بخوریم! دنبال آهوها بدویم و ...

من ۴۰ روز دیگه کنکور دارم اگرهم خودمو به درس خوندن میزنم فقط واسه رفع عذاب وجدانه!!!!

 

نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 11:25
[لينك ثابت] |
درسي از يك تجربه
شنبه بیست و یکم مهر 1386

يا هو

از كنار محوطه ي چمن دانشگاه كه رد ميشدم مثل هميشه خيلي ها رو ديدم كه مثل جوجه زير آفتاب نشستن. بعضي ها به فك زدن ميگذروندن، بعضي ها هم كتاب دستشون بود. قبل ترا فكر ميكردم كه فضاي آزاد و چمن و اينا جاي خوبي واسه درس خوندنه. ولي هر بار كه امتحانش كرده بودم چيزي تو مخم نمي رفته. ولي اينبار چون وقتم خالي بود و كتابخونه هم دور، گفتم تو همين چمنا يه كم درس بخونم. تا كتابو وا كردم دور و برم پر شد از حشرات طالب علم. هي هر چي اومدم كاريشون نداشته باشم، بخيل نباشم بذارم اونام چار كلوم چيز بخونن، چش و چالم رو در مياوردن، ولي هي ريختم تو خودم؛ هر چي هم سعي ميكردم به قصه هاي زري و پري و مهين و شهين گوش ندم، صداشون به زور گوشمو سوراخ ميكرد. بازم دم نزدم. آفتابش اما كم كم داغ شده بود رفتم توي سايه تا مغزم بخار نشه! يه ذره كه نشستم سردم شد. رفتم زير برگاي كم پشت يه درخت كه سايه و آفتابو باهم داشت. ولي اين بار نوبت هم دانشگاهي هاي قديمي و پر رو بود كه حالمو بگيرن. خابالوي پشمالو اومد تو چند قدميم پخت شد رو زمين، با پنجه هاي طلاش  هر شونه اي كه به موهاش ميزد رودمو تا دهنم ميكشوند بيرون! ايش!!!!!  غض البصر كردمو براي بيستمين بار جمله ي :« به نظر راسل تئوري نسبيت نيز در طريق ديگري استحكام ماده را از ميان ميبرد...» رو خوندم. نميذاشتن بفهمم كه! تا اومدم فكرمو جمع كنم يه «پيامك» ناخوانده از راه رسيد. نشستم به پيامك بازي كه ديگه به قول شيخ شكر سخن، دامنم از دست برفت و آخرشم وقت بگذشت... دفتر دستكمو جمع كردم و يه لگد محكم به چمنا زدم كه وقتمو تلف كرده بودن! خيلي از شيوه ي گذروندن وقتم راضي نبودم كه مثل هميشه جرقه ي يه فكر فلسفي تو ذهنم خورد و بعدش اين نظريه رو پرداختم. (تعجب نكنيد از خوندنش، خيلي بكره. مال خودمه. قبلا هم به ذهن هيشكي نرسيده بوده. مال خود خودمه، مطمئن مطمئن باشين!!)  

« فاصله ي ما با واقعيات چهره ي اونا رو برامون تغيير ميده.» وقتي از بيرون به اونايي كه تو چمنا نشستن و كتاب دستشون گرفتن نگاه ميكنيم خوشمون مياد، ولي خودمون كه امتحان ميكنيم ميبينيم چيزي توش نيست.

وقتي شاعر از قدم زدن زير بارون و نفس كشيدن تو هواي خيس حرف ميزنه خوشمون مياد، ولي وقتي بارون ميگيره اگه تو خيابون باشيم تند تر راه ميريم تا خيس نشيم، اگرم تو خونه باشيم عمراّ بيرون در بيايم.

تو اين كارتونا ديدين يارو پشت پنجره واسه پرنده ها دونه ميريزه، اونام ميخورن و واسش آواز ميخونن؟ من چند روزي اين كارو كردم، ولي نامرداي چش سفيد شكمشون كه سير ميشد، بي ادبي ميكردن و ميرفتن!

شما تا حالا چند بار شده زير آسمون شب دراز بكشيد، ستاره ها رو بشماريد، با ماه حرف بزنيد، همونجا هم خوابتون ببره؟؟

ازين مثالها كه فرق دنياي فانتزي رو با واقعيت نشون ميدن زياده. ولي واقعا دوست دارم بدونم كه ميشه همونجوري كه از دور واقعيتها رو ميبينيم، از نزديك هم تجربشون كنيم؟

نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 0:27
[لينك ثابت] |
پنجشنبه پنجم مهر 1386

Ramadan nous quitte en grands et en petits pas. Le mois sacré auquel Dieu nous sert comme ses invités, et comme gentille est cet hôte. Quinze jours de plus beau et plus aimable sont finis et un autre moitié nous reste. Un mois parfait on se réveille avant de l’aube pour Sohur, et âpres un jour de jeûne on déjeune quand le soleille se couche. On dit qu’en ce mois les portes vers Dieu sont toutes ouvertes et c’est le temps que tous les hommes, même les plus pécheurs peuvent être pardonnés. Toujours au Ramadan, les mosquées sont pleins, les gens invitent les uns et les autres pour déjeuner aux soirs et on peut sentir qu’on est plus proche a Dieu.

Aujourd’hui était l’anniversaire de notre deuxième Imam, Imam Hassan Mojtaba. Un grand jour pour nous les chiites. Aujourd’hui comme tous les jours j’ai fais  mon ancien vœu. Lequel pour ca je suis en attente ; pas seulement moi, pas seulement nous les chiites, pas seulement les musulmans, mais chaque homme et femme qui souhaite un joli monde. Oui, une fois plus j’ai chuchoté chez Dieu de nous envoyer son dernier saveur qui est déjà promit a nous, pour reconstruire notre monde… je l’espère !

Je t’attends quand le jour me salue en claquant la porte le matin,

Et quand il me quitte le soir.

Je t’attends au moment où la nuit tombe sur la ville

et ou les yeux se ferment à dormir

je t’attends avec tout mon cœur, tout mon âme, dans toute ma vie…

quand le vendredie de ce rencontre va etre? 

 

نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 23:34
[لينك ثابت] |
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

يا هو

فلسفه ي خواندن رمان!!

تا بحال شده از خوندن يه كتاب پشيمون بشيد؟

من هيچ وقت نتونستم يه علاقمند واقعي به رمان و داستان و فيلم باشم. بارها با خودم فكر كرده م كه چرا بايد وقتم رو بذارم براي خوندن بافته هاي ذهن ديگران؟! حالا اگه بر مبناي واقعيت باشه خب يه چيزي، ولي اكثر اين رمانها و فيلمها از نظر من هيچ فرقي با هم نداشته ن. ولي نميخوام هم كه كلا اين هنر رو به زعم خودم زير سوال ببرما، ولي ميتونم رمان و كلا داستان رو به دو نوع تقسيم كنم: داستان هاي پرمحتوا و داستانهاي تجاري و بي مايه.

هميشه در طول تاريخ ذهنهاي خلاق و وجدانهاي صادقي وجود داشته ن كه تونسته ن با تفكيك صحيح و ظريف حق و باطل از هم پرده هايي براي نمايش حقيقت بسازن. اين يه واقعيته كه هيچوقت در شاهكارهاي ادبي باطل، پيروز ميدان نبوده و اين خودش ميتونه يه دليل براي با ارزش بودن يه تخيل باشه. از طرف ديگه، يه نويسنده اگه دنيا ديده و با تجربه باشه ميتونه توي اثرش اطلاعات مفيدي از مكانها، زمانها و فرهنگهاي مختلف بدست بده؛ كه اين هم ميتونه يه حسن ديگه از يه اثر ادبي باشه.

اما داستانهاي بي محتوا اونايي هستن كه به وفور دور و برمون ميبينيم. مجموعه اي از اتفاقات به هم بافته شده! چه فرقي ميكنه حالا ما بعضي ازين اتفاقات رو بدونيم يا نه؟ حالا گيريم توشون يه سري اطلاعات مفيد هم باشه ولي به نظر من به اين نمي ارزه كه آدم وقت بذاره 400، 500 صفحه داستان بخونه به خاطر يه همچين استفاده ي جنبي!

پس قبوله كه خيلي داستانها خوندنشون وقت كشيه؟ يا اصلا به اين نتيجه رسوندمتون كه من طبع درك هنر رو ندارم؟ چه ميدونم! اصلا هر طور دوست داريد فكر كنيد. من ديگه بقيه ي رمان «بابا گوريو» اثر بالزاك رو نــــــــــــــمــــــــي خــــــــــــــو نـــــــــم!!

آخيش! داشتم خفه ميشدم از عذاب وجدان. آخه اين اولين بارم كه نيست. بارها شده بعد از مدتها بشينم پاي يه سريال، يه فيلم سينمايي يا يه رمان و وسطاش يا آخرش به وقت و توجهي كه براش گذاشتم افسوس بخورم. ولي حالا ديگه به اين نتيجه رسيدم كه هر اثري رو نبايد خوند. شما اينطور فكر نميكنيد؟

نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 6:47
[لينك ثابت] |
شروع
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

یا هو

مثل همه ي شروع ها؛ سلام!

اٍم،  شما فكر ميكنيد لازمه حتما در مورد انگيزه م براي راه اندازي اين وبلاگ بگم؟ خودم كه اينطور فكر نميكنم. پس بگذريم!

ازين به بعد من رو با سه زبان خواهيد ديد، نه نه اصلا! ابدا فكر نكنيد ميخوام افه بيام و ازين حرفا ها! ولي خب بايد طوري بنويسم كه براي خيل بازديد كننده هاي داخلي و خارجي قابل فهم باشه ديگه! اينم بگم كه مطالبم هم هيچ كدوم ترجمه ي اون يكي نيست. هر حرفي رو به هر زبوني كه راحت باشم ميگم. شما هم هر كدومو كه راحتين بخونين. اين حق رو از همين حالا بهتون ميدم. و حالا در قبال اين حقي كه به گردنتون دارم براي شما يه وظيفه ايجاد ميشه و اون سر زدن مداوم به وبلاگم هست. باشه؟ حتمنا! منتظر كامنتهاتون هستم...

Hi folks!

A simple person here who aims to interact to the world around! Just stop by me to read my words which come from my heart, and comment about them. So nice to know your views! I'm waiting for you, all!

Deep thanks!

Salut cher(e)s ami(e)s

C'est mon premier post sur mon blog. Des que maintenant je serai la en trois langues pour écrire de ceux qui passent dans mon cœur, pour exprimer mes paroles, mes idées et tous ca. Vous viendrez me lire? Je vous attends impatiemment.

A plus tard

 

 

نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 23:24
[لينك ثابت] |
Your Weblog Banner